آدرس جدید روستای کوهستانی اوزرود
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧  

http://ozrud.blogfa.com/

برای مشاهده وبلاگ جدید روستای کوهستانی و زیبای اوزرود به آدرس فوق مراجعه نمایید.

ضمنا از کلیه دوستان جهت یاری رساندن درجهت به سامان رساندن این وبلاگ دعوت به همکاری می شود .

یا علی

دوستدار شما سید احمدقلب


کلمات کلیدی:
آخرین برگ از دست نوشته یکی از شهدای گردان حنظله
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

 
 
 امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم.
آب را جیره بندی کرده ایم.
نان را جیره بندی کرده ایم.
عطش همه را هلاک  کرده است.
همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال 
خوابیده اند.
دیگر شهدا تشنه نیستند.
فدای لب تشنه ات پسر فاطمه...


کلمات کلیدی:
سلمان رشدی کشته خواهد شد
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳  

                         انالله واناالیه راجعون


    به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم، مولف کتاب آیات شیطانی که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم و چاپ و منتشر شده است-همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن، محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرئت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هرکس در این راه کشته شود شهید است ان شاءالله. ضمناً اگر کسی دسترسی به مولف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد.
    والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

    روح الله الموسوی الخمینی  ٢۵/١١/6٧

"والله اگر جوان بودم و قدرت حرکت داشتم شخصا می رفتم و او [سلمان رشدی] را می کشتم." امام خمینی

قسم به روح پاکت ای امام عزیز که حکم اعدام او اجرا خواهد شد . تا دشمنان بدانند که اگر خمینی کبیر (ره) نیست ولی راهش زنده است و سربازان غیورش که اکنون زیر پرچم مقام معظم رهبری حضرت آیت الله عظمی خامنه ای (مد ظله العالی) گوش به فرمان اویند به تمام آرمانهای انقلاب و رهبری آن پایبندند  

 


کلمات کلیدی:
طنز در جبهه
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤  

ماجرای ترکیدن انار!

در عملیات کربلای 5 نیروهای لشکر 5 نفر در موقعیت سخت و خطرناکی قرار گرفتند.

ما داخل سنگر کوچکی که گروهی از فرماندهان از جمله برادر شوشتری (جانشین فرمانده قرارگاه )در آن

حضور داشتند،نشسته بودیم. سردار شوشتری از آنجا به کمک بی سیم به هدایت عملیات مشغول بود و گویی اصلا در جمع

ما قرار نداشت و روحش پیش نیروهای در خط بود. در آن بین برادر سعید مؤلف اناری برداشت و داشت آب لمبو می کرد

تا بخورد. وقتی فشارهایش را به انار بیش تر می کرد. گفتم :«آقا سعید! الان می ترکدها !»

اما آقا سعید گوش نکرد و ناگهان انار ترکید و مقدار زیادی آب انار روی سر و صورت آقای شوشتری ریخت .

یکدفعه آقای شوشتری بهت زده از جا پرید و چون هوش و حواسش در سنگر نبود . نگاهی به اطراف کرد و با گوشی بیسیم محکم به سر من زد و دوباره به کارش مشغول شد .

بعد از دفع حمله ی دشمن ، وقتی که آرامش به خط برگشت جرات کردم و به ایشان گفتم : «حاج آقا ! سعید بود که انار را روی شما ریخت ، شما چرا مرا زدید ؟»

گفت :« هرچه بود ، تمام شد . او دور بود و شما نزدیک ! من هم کار داشتم نمی شد او را بزنم !!»

از کتاب قلب عملیات ، راوی موسوی زاده


کلمات کلیدی:
میلاد باسعادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها مبارک
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩  

میلاد باسعادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها مبارک

 

تویـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو         

بـــر آن مقام رفیــع و بـر این مقام، ســلام


به هر عدد که تکلم شـود به لیل و نهار         

هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام


صبح تا شب و از شام، تا طلیعه صبــح         

بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام


در آســـمان ولایــت، مــه تمــامی تـــو          

 ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام

به پیشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونین         

 ز فـرد فـرد خلیـق، به صبح و شام ســلام

 



کلمات کلیدی:
ماحاشیه‌نشین هستیم
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧  

عکس از وبلاگ دفتر سرخ 

 

ما حاشیه‌نشین هستیم.

مادرم می‌گوید: «پدرت هم حاشیه‌نشین بود،

در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد

من هم در حاشیه به دنیا آمده‌ام. ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم.

برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می‌کند، گاهی در حاشیه‌ی گریه کمی هم می‌خندد.

مادرم می‌گوید: «سرنوشت ما را هم در حاشیه‌ی صفحه‌ی تقدیر نوشته‌اند

او هر شب ستاره‌ی بخت مرا که در حاشیه‌ی آسمان سوسو می‌زند به من نشان می‌دهد.

ولی من می‌گویم: «این ستاره‌ی من نیست

من در حاشیه به دنیا آمدم،

در حاشیه بازی کردم.

همراه با سگ‌ها و گربه‌ها و مگس‌ها در حاشیه‌ی زباله‌ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند: «جا نداریم

مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه‌ی دفتر بنویس تا ببینیم

من در حاشیه‌ی روز، به مدرسه‌ی شبانه می‌روم.

در حاشیه‌ی کلاس می‌نشینم.

در حاشیه‌ی مدرسه می‌نشینم و توپ‌بازی بچه‌ها را نگاه می‌کنم،‌ چون لباسم هم‌رنگ بچه‌ها نیست.

من روزها در حاشیه‌ی خیابان کار می‌کنم و بعضی شب‌ها در حاشیه‌ی پیاده‌رو می‌خوابم.

من پاییز کار می‌کنم، زمستان کار می‌کنم، بهار کار می‌کنم، تابستان کار می‌کنم و در حاشیه‌ی کار، کمی هم زندگی می‌کنم.

من در حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کنم.

من در حاشیه‌ی زمین زندگی می‌کنم. بر لبه‌ی آخر دنیا!

من در مدرسه آموخته‌ام که زمین مثل توپ گرد است و می‌چرخد.

اگر من در حاشیه‌ی زمین زندگی می‌کنم، پس چه‌طور پایم بر لبه‌ی زمین نمی‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی‌شوم؟

زندگی در حاشیه‌ی زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم هر لحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند.

من حاشیه‌نشین هستم.

ولی معنی کلمه‌ی حاشیه را نمی‌دانم.

از معلّم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟»

گفت: «حاشیه یعنی قسمت کناره‌ی هر چیزی، مثل کناره‌ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتاب‌ها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می‌نویسند؛ یا مثل حاشیه‌ی شهر که زباله‌ها را در آن‌جا می‌ریزند

من گفتم: «مگر آدم‌ها زباله هستند که بعضی از آن‌ها را در حاشیه‌ی شهر ریخته‌اند؟»

معلّم چیزی نگفت.

من حاشیه‌نشین هستم.

به مسجد می‌روم، در حاشیه‌ی مسجد نماز می‌خوانم، نزدیک کفش‌ها؛ در حاشیه‌ی جلسه‌ی قرآن می‌نشینم. من قرآن‌خواندن را یاد گرفته‌ام، قرآن کتاب خوبی است.

قرآن ما حاشیه ندارد.

هیچ کلمه‌ای را در حاشیه‌ی قرآن ننوشته‌اند، اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه‌ی آن باشد، آن کلماتِ حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.

من قرآن را دوست دارم.

خوب است همه‌چیز مثل قرآن خوب باشد.


کلمات کلیدی:
عجب از ما واماندگان زمین گیر
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩  

 

عجب از ما واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستانها    می آیم.

این خود دلیلی است بر آنکه از حقیقت عالم هیچ نمیدانیم.

مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد واگر چنین است از ما مرده تر کیست؟

شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند.

پس به راستی این عجب نیست که ما واماندگان در جستجوی شهدا به قبرستانها می آییم.


کلمات کلیدی:
راز ماندن در چیست؟
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٤  

 

 

کوه پرسید ز رود 


زیر این سقف کبود


راز ماندن در چیست؟ گفت : در رفتن من


کوه پرسید : ومن؟ گفت : در ماندن تو


بلبلی گفت : و من؟


خنده‌ای کرد و گفت : در غزل‌خوانی تو


آه از آن آبادی


که در آن کوه رَوَد،

 رود ، مرداب شود


و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،


و نخواند دیگر


من و تو ، بلبل و کوه و رودیم


راز ماندن جز


در خواندنِ من ، ماندنِ تو ، رفتنِ یاران سفر

 کرده‌ی‌مان نیست ، بدان!

 


کلمات کلیدی:
سال نو رو به همه دوستای عزیزم تبریک می گم...
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩  

 

یادش بخیر
وقتی سال نو رو کنار شهدا جنوب جشن گرفتیم
بهترین سالی بود که داشتم
همیشه وقتی سال نو می یاد می گم احمد یه سال پیر شدی ولی اون موقع یه سال به خدا نزدیک شده بودم
جاشون خالیه بین ما
یا جای ما خالی بین اونا(که البته من لایقش نیستم)

شادی روح همه اونایی که جاشون بین ما خالی صلوات

همیشه این شعر و دوست داشتم و دم عید می خوندم

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جا نماز ترمه مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای یه کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بو ته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم

عشق یک ستاره ساختن با دلک ترس

نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم..........

امیدوارم سال نو سال خوبی واستون باشه

خوش بگذره

 


کلمات کلیدی:
مجید مجیدی:اگر سکوت نمی کردیم
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦  

مجید مجیدی، کارگردان برجسته و مستقل ایرانی که اکنون آوازه او در سراسر جهان پیچیده، با انتقاد شدید از هتاکی اخیر عبدالکریم سروش به پیامبر اکرم(ص)، او را همنوا با کاریکاتوریست‌های دانمارکی دانست.

کارگردان فیلم «آواز گنجشک‌ها» گفت: خدای را شاکرم که در هیاهوی نغمه‌های ناساز، «آواز گنجشک‌ها» بر گوش‌های بسیاری شنیدنی آمد و بر چشم‌های فراوانی دیدنی. از انعکاس مثبت فیلم در این مدت کوتاه در میان گروههای مختلف و مخاطبان گوناگون سخن نمی‌گویم، اما در مقابل آنان که از تکرار و پیام تکرار ی ‌فیلم سخن گفته‌اند می‌گویم، که هیچ ابایی ندارم که اعلام کنم، این فیلم مانند آثار قبلی من، بچه‌های آسمان، رنگ خدا، باران و بید مجنون بازهم بر فطرت و نهاد پاک انسانی تأکید می‌کند. 

مجیدی ادامه داد: بدون تکیه به معنویت. آن‌چنان که در جای‌جای جهان می‌بینیم. انسانها، گرگهای درنده‌ای خواهند شد که درندگان وحشی نیز شرمنده ددمنشی‌های آنانند. در شرایطی که جای خالی «خدا» بیش از هر زمان و عصری احساس می‌شود و تاریخ گواه آن که بدون خدا، هر عملی مباح و آزاد است، باید آزادگان نگران باشند، و از آن میان: هنرمندان آزاده. در این صورت چه باک از برچسب «تکرار» که اگر تکرار «مذموم» بود و ناپسند باید اولین اعتراض و بزرگترین اعتراض را به پیامبران نمود که در طول اعصار و قرون، همه، سخن تکراری بر زبان رانده‌اند و پیام تکراری «بازگشت به معنویت» را سر داده‌اند. 

وی گفت: وقتی آواز گنجشک‌ها در برلین به نمایش درمی‌آید و استقبال تماشاگران گوناگون و منتقدان ریز و درشت، این‌چنین بهت‌انگیز و حیرت‌آور می‌شود. من براین باور استوارتر می‌گردم که، اخلاق و معنویت گمشده عصر ماست، و این مهم، جغرافیا و مکان نمی‌شناسد. 

مجیدی یادآور شد: اعتراف می‌کنم که نگاه این‌چنینی و موفقیت و اقبال آن چنانی را وامدار مکتبی هستم که در آستانه رحلت بزرگ پیامدارش رسول گرامی اسلام هستم. وامدار پیامبری که از پس قرنها، ندایش را می‌شنوم که فرمود: من مبعوث شدم تا برتریها و مکارم اخلاقی را به اتمام رسانم. وامدار رسول رحمتی که بر نهاد و فطرت پاک انسانی تکیه می‌کرد و می‌فرمود: هر انسانی برفطرت پاک زاده می‌شود، حتی اگر پدران و مادرانی کافر و مشرک داشته باشد. وامدار پیامبری که نه تنها در عصر خود، که امروز نیز مظلوم و جفا دیده است. 

این هنرمند سینما تصریح کرد: اگر روزگاری کودکان و دیوانگان سنگش می‌زدند و دندان و پیشانی مبارک را می‌شکستند و در برابر اندیشمندان دور از خدا، شاعر و نادانش می‌خواندند، در جاهلیت نوین نیز مانند جاهلیت اُولی داستان تکرار می‌شود. نابخردان و کودک‌صفتان، با هَجو و کاریکاتور با او به ستیز برمی‌خیزند و اندیشه‌ورزانِ دنیاطلب، شاعر و نادانش می‌خوانند و چون جاهلیت پیشین، قرآن را «اساطیر الاولین» می‌دانند. آن روز که جشنواره فیلم دانمارک را به خاطر بی‌حرمتی به پیامبر مهربانی کنار نهادم، بسیاری ‌آن اقدام را سیاسی و حکومتی خواندند. در دنیای آلوده امروز، کار به جایی رسیده است که ارزشها ضد ارزش شمرده می‌شود و ضد ارزشها، ارزش. هر عملی چون به مزاج ما خوش نیاید در توَهم خویش، به جایی منسوبش می‌کنیم. 

مجیدی افزود: اگر کسی از اعتقاد و باورش دفاع کند، وابسته خوانده می‌شود، و اگر آسوده بنشیند تا به مقدساتش بدترین توهین‌ها و ناروایی‌ها صورت گیرد، آزاده است. این جا می‌گویم که من نه از موضِع دفاع از حاکمیت و دولت، که می‌دانید مرا با سیاست و سیاست‌پیشگی کاری نیست. که از موضع یک مسلمان، یک هنرمند، پیرو مکتب اهل بیت، انزجار خود را از آن چه یک به اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام می‌کنم، و از همه آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر، سکوت پیشه کرده‌اند، گله‌مندم. 

وی ادامه داد: حالا باید پرسید اگر سیاست‌پیشه نیستیم، چرا وقتی چند کودک صفت و دیوانه‌رفتار با کاریکاتور، به پیامبر ما توهین می‌کنند، آن موج به راه می‌افتد، اما امروز که از زبان خودی، ناپسندترین نسبت‌ها به آن بزرگ و کتاب هدایتش قرآن داده می‌شود، سکوت همه‌جا را در برمی‌گیرد و جز یکی دو صدای کم‌جان هیچ‌کس فریاد نمی‌زند که چرا دوباره از پس قرن‌ها، به پیامبر نسبت به شاعری می‌دهند و قرآنش را احساسات شاعرانه و خطاپذیر می‌خوانند؟ 

به گفته مجیدی اگر آن روز که روشنفکران مذهبی، عصمت و علم غیب ائمه را زیر سؤال بردند و نفی کردند، یا مُسَلّمات تاریخی چون غدیر و شهادت حضرت زهرا (س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلمِ منحرف، زیارت جامعه کبیر را (مرامنامه شیعه غالی) برشمردند، سکوت نمی‌کردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمی‌رساندند، تا علناً پیامبر را فردی عامی و ناآگاه و هم‌سنگ افراد جاهلی بخوانند و قرآن، کلام الهی را محصول بشری بخوانند. 

این کارگردان در پایان اظهاراتش گفت: کسی که ادعای مولوی‌شناسی می‌کند، و برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مُرادش مولوی، کافر است.


گرچه قرآن از لب پیغمبر است
هرکه گوید حق نگفت، آن کافر است
این همه آوازها از شَه بُوَد
گرچه از حلقوم عبداله بود
 

رحلت پیامبر رحمت ، ختم نبوت و اسوه حسنه همینطور ایام شهادت امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا (ع) را به حضور همه دوستان تسلیت می گویم. امیدوارم بتوانیم ذره ای از دریای معرفت آنان را کسب و در زندگی بکار بندیم...

 


کلمات کلیدی:
یاد آن روز که رخسار همه نیلی بود
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠  

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای پریدن نمیکند

تنها بهانه ی ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست


کلمات کلیدی:
فرارسیدن اربعین حسینی بر دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تسلیت باد
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸  

 

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغ ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید

به آشیانه ی خونین دوباره برگردند

ز خشکسال چه ترسی که سد بسی بستند

نه برابر آب

که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور

تو خامشی که بخواند؟

تو می روی که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

زمین تهی است ز رندان

همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی!!


کلمات کلیدی:
زیارت سید حسن نصرالله از مزار شهید حاج رضوان
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳  

 

 

نصرالله نزد مزار "عماد مغنیه" نشسته و بعد از قرائت فاتحه، خطاب به این شهید گفته است: «نیازی به سوگند خوردن من نداری؛ هرگز به آنها مجال نخواهیم داد که حتی از این جنایت خود پشیمان شوند.»

سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله لبنان با حضور بر مزار شهید "عماد مغنیه" متعهد شد در اسرع وقت، انتقام خون وی را از رژیم صهیونیستی بگیرد.

روزنامه لبنانی "الأخبار" که از منابع نزدیک به حزب‌الله به شمار می‌آید، در شماره امروز خود در گزارشی به قلم "ابراهیم امین" از روزنامه‌نگاران لبنانی که اخبار مربوط به مقاومت اسلامی را پیگیری می‌کند، نوشت: راویان گفتند که نصرالله شب جمعه گذشته به زیارت قبور شهدای مقاومت اسلامی در "روضه الشهیدین" بیروت (محل دفن پیکر شهید مغنیه) رفته و برای این فرمانده ارشد حزب‌الله، فاتحه‌ای قرائت کرده است.

این گزارش حاکی است، نصرالله نزد مزار "عماد مغنیه" نشسته و بعد از قرائت فاتحه، خطاب به این شهید گفته است: «نیازی به سوگند خوردن من نداری؛ هرگز به آنها مجال نخواهیم داد که حتی از این جنایت خود پشیمان شوند.»

پیکر شهید عماد مغنیه، پنجشنبه گذشته پس از سخنرانی سید حسن نصرالله و خواندن نماز، بر دوش مردم تشییع و در روضه‌الشهیدین بیروت به خاک سپرده شد.

 


کلمات کلیدی:
بهشت را به بها می دهند نه به بهانه
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳  

 

 

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای ـ رهبر معظم انقلاب اسلامی ـ در پیامی به سید حسن نصرالله ـ دبیرکل حزب الله لبنان ـ، شهادت برادر مجاهد مخلص و فداکار آقای حاج عماد مغنیه از رهبران فداکار حزب الله را به ایشان و جوانان سرافراز حزب الله و همه مردم لبنان تبریک و تسلیت گفتند


برادر ارجمند جناب حجه الاسلام آقای سیدحسن نصرالله


شهادت برادر مجاهد مخلص و فداکار آقای حاج عماد مغنیه برای خود او که سراپا عشق و شور جهاد فی‌سبیل الله بود، فوزی عظیم و سرانجامی سعادت‌بار است و برای ملت لبنان که چنین مردان بزرگی را پرورده و به عرصه‌ی آزادیخواهی و مبارزه با ستم، ‌تقدیم کرده مایه‌ی سرافرازی و سربلندی است.

فقدان این مرد آزاده‌ی فداکار و برجسته، اگرچه برای همه‌ی انسان‌های شریف و همه‌ی آنان که او را می‌شناختند به ویژه برای والدین و همسر و فرزندان عزیز و دیگر کسان و یارانش دردناک است، ولی زندگی و مرگ انسان‌هایی مانند او، حماسه‌یی است که ملت‌ها را بیدار می‌کند و به جوانان الگو می‌دهد و افق‌های روشن و راه رسیدن به آن را برای همه ترسیم می‌کند.


صهیونیست‌های خونخوار و جنایتکار بدانند که خون مطهر شهیدانی همچون عماد مغنیه صدها عماد مغنیه می‌آفریند و مقاومت در برابر ظلم و فساد و طغیان را دو چندان می‌کند. مردانی چون این شهید بزرگوار زندگی و آسایش و بهره‌مندی‌های مادی خود را در راه دفاع از مظلوم و مبارزه با ظلم و استکبار فدا کردند و این ارزش والایی است که همه‌ی وجدان‌های انسانی در برابر آن سرتعظیم فرود می‌آورد. رضوان خدا بر او و بر همه‌ی مجاهدان راه حق یابد.


من این شهادت بزرگ را به شخص شما و به خانواده‌ی گرامیش و به جوانان سرافراز حزب الله و مقاومت و به همه‌ی ملت لبنان تبریک و تسلیت می‌گویم.


والسلام علیه و علیم رحمه الله

سیدعلی خامنه‌ای

25 بهمن 1386





کلمات کلیدی:
مردان خدا
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۸  

                 

مردان خدا پرده پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات بریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند وبه مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

پس دانه فشاندند وبسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحر خیز

زیرا که یکی را زدو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند وبه باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است

کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند

مرغان نظر باز سبک سیر فروغی

از دامگه خاک بر افلاک پریدند


کلمات کلیدی:
واي، باران؛ باران؛
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳  

      

واي، باران؛ باران؛

شيشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسي نقش تو را خواهد شست؟

من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياها مي بينم،

و ندائي که به من مي گويد:

"گر چه شب تاريک است

دل قوي دار،

سحر نزديک است

از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.

تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني

تو مثل چشمه نوشين کوهساراني

تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني

تو چنان شبنم پاک سحري؟

- نه، از آن پاکتري.

تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.

از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.

گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند.

رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت سوکواران تواند.

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟

چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!

در ميان من و تو فاصله ها ست.

گاه مي انديشم،

-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!

تو توانائي بخشش داري.

دستهاي تو توانائي آن را دارد؛

-که مرا، زندگاني بخشد.

وتو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگي من هستي.

من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.

آه مي بينم،مي بينم

تو به اندازه تنهائي من خوشبختي

من به اندازه زيبائي تو غمگينم

آرزومي کردم،

که تو خواننده شعرم باشي.

-راستي شعر مرا مي خواني؟-

نه،دريغا،هرگز،

باورم نيست که خواننده شعرم باشي.

- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-

وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،

شايد دگر درخشش خود را،

و کهکشان پير گردش خود را

از ياد مي برد. و هر گياه،

از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.

افسوس!

آيا چه کسي تو را،

از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟

اي مهربان من،

من دوست دارمت؛

چون سبزه هاي دشت

چون برگ سبز رنگ درختان نارون.

اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،

اي مرمرسپيد،

اي قامت بلند اي از درخت افرا

گردنفرازتر

از سرو سربلند بسي پاکبازتر

اي آفتاب تابان

از نور آفتاب بسي دلنوازتر

اي پاک تراز برفهاي قله الوند،

تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،

فرسوده جان محتضرم را ز بند درد

آزاد مي کني.

وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،

آباد مي کني.

اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان

مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت

-بردار

اي آفريده من،با واژه هاي ناب

در معبد خيالي خود ساختم تو را.

اما،اي آفريده من!

-نه، اي خود تو آفريده مرا،

-اينک،

با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!

اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير

بيا که ديده من

به جستجوي تو گر از دري شده نوميد

گمان مدار که هرگز

-دري دگر زده است

در انتظار اميدم،در انتطار اميد

طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من

به چشم- غو طه ورم در سرشک-

خواهم ديد؟؟؟!!!

تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن

به من بتاب،که سنگ سرد دره ام

که کوچکم،که ذره ام

مرا ز شرم مهر خويش آب کن

مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.

دوباره با تو نشستن

- دوباره آزادي؟

مگر به خواب ببينم،

- شبي بدين شادي

اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر

که نام خوب تو را

زنام مادر خود بيشتر صدا زده است

چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"

ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم

تصوري ست هميشه،

هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير

دوباره با من باش! پناه خاطره ام

اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)

من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم

که تويي،شاه بيت غزل زندگيم


کلمات کلیدی:
بگذاريد و بگذريد
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۱  

      

      

 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور 

بر سر تختي نشسته با غرور 

ماه برق كوچكي از تاج او 

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش 

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب 

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا 

هر چه مي كردم همه از ترس بود 

مثل از بر كردن يك درس بود 

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

*****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين 

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد 

مي شود درباره گل حرف زد 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد 

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد 

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست 

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر….

*****


کلمات کلیدی:
يا ابا عبد الله
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳  

   

امام حسين در روز ترويه يعنى هشتم ذى ‏حجه سال 60 قمرى از مكه معظمه به سوى عراق مهاجرت فرمود و پس از چند روز، لشكريان عبيدالله بن زياد به فرماندهى حر بن يزيد رياحى با آن حضرت مواجه شده و مانع حركت آن حضرت به سوى كوفه شدند. گرچه حر بن يزيد، مأموريت داشت با امام حسين برخورد شديد نمايد، وليكن رفتار وى با آن حضرت بر رفق و مدارا بود. به همين جهت‏ حر و لشكريانش در نماز جماعت امام حسين(ع) شركت مى ‏كردند و به خطبه ‏هاى دلنشين وى گوش جان مى‏ سپردند و اين دو سپاه، چند روز بدون هيچ‏گونه مشكلى در كنار هم بودند.

اما عبيدالله بن زياد كه عطش فراوان براى جنگ با اباعبدالله الحسين داشت، نامه ‏اى به حر بن يزيد نوشت و وى را مأمور سخت‏گيرى بر امام حسين (ع) نمود. حر بن يزيد نيز طبق فرمان، راه را بر امام حسين و يارانش مسدود نمود و آنان را به سوى منطقه خشك و بى حاصل به نام كربلا هدايت كرد و در آنجا آنان را در محاصره خويش قرار داد.

روز پنج شنبه دوم ماه محرم  سال 61 هجرى امام حسين عليه السلام در يكى از نواحى نينوا به نام كربلا فرود آمد. قافله امام حسين چون به سرزمين كربلا رسيدند، آن حضرت پرسيد:

اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا.

آن حضرت تا نام كربلا را شنيد، فرمود: اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء.

فرمود: اين، موضع كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اينجا منزل و محل خيمه‏ هاى ما است و اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان قبرهاى ما واقع خواهد شد. جدم رسول خدا مرا به اين امور خبر داد.

 

روز بعد عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى با چهار هزار نفر از كوفه رسيد و در مقابل امام جاى گرفت. عمر بن سعد از قريش و از طايفه بنى زهره بن كلاب و خويش نزديك حضرت آمنه مادر بزرگوار رسول خدا (ص) بود. پدرش سعد بن ابى وقاص از پنج نفرى است كه در آغاز بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوسيله آشنايى با ابى ابكر به دين اسلام در آمدند و نام او در تاريخ اسلام و فتوحات اسلامى پر آوازه است.
عمر بن سعد كسى نزد امام عليه السلام فرستاد كه چرا به عراق آمده ايد؟ امام در جواب فرمود: عراقيان خود مرا با نوشتن نامه خوانده اند اكنون اگر از آمدن من كراهت داريد به همان حجاز باز مى گردم. ابن سعد نامه اى به ابن زياد نوشت و آنچه را امام فرموده بود گزارش داد. ابن زياد گفت: اكنون كه چنگال هاى ما به سوى او بند شده است، اميد نجات و بازگشتن به حجاز دارد؟ ديگر گذشت و راهى براى وى باقى نمانده است.
آنگاه به ابن سعد نوشت نامه ات راخواندم آنچه نوشته بودى فهميدم از حسين بن على عليه السلام بخواه كه خود و همه همراهانش با يزيد بيعت كنند و آنگاه كه بيعت به انجام رسيد، ما هرچه خواستيم نظر خواهيم داد. سپس نامه ديگرى از ابن زياد رسيد كه آب را به روى حسين و ياران وى ببند تا قطره اى از آن را ننوشند، و عمر بى درنگ عمرو بن حجاج را به فرماندهى چهار هزار سوار فرستاد كه ميان اباعبدالله و آب فرات حايل شدند و راه آب را بر امام و اصحابش بستند و اين پيش آمد و سه روز پيش از شهادت امام روى داد.

امام عليه السلام از ابن سعد خواست كه با وى ملاقات كند و شبانه در ميان دو سپاه ملاقات كردند و مدتى با هم سخن گفتند. چون عمر بن سعد به اردوگاه خود بازگشت و نامه به ابن زياد نوشت كه خدا آتش جنگ را خاموش كرد و با هم توافق كرديم و امر امت به خير و صلاح برگزار شد، اكنون حسين بن على آماده است كه به حجاز برود و به يكى از مرزهاى اسلامى روانه شود و آنگاه جمله اى را به عنوان دروغ مصلحت آميز براى رام كردن ابن زياد نوشت. با رسيدن اين نامه ابن زياد نرم شد و تحت تاثير پيشنهادهاى ابن سعد قرار گرفت. اما شمر بن ذى الجوشن (لعنت الله عليه) كه حاضر بود گفت: اشتباه مى كنى، اين فرصت را غنيمت شمار و دست از حسين بن على كه اكنون بر وى دست يافته اى بر مدار كه ديگر چنين فرصتى به دست نخواهى آورد. ابن زياد گفت: راست مى گويى، پس خودت رهسپار كربلا باش و اين نامه را به ابن سعد برسان كه حسين و يارانش بدون شرط و تسليم شوند. آنگاه ايشان را به كوفه فرستاده و گرنه با ايشان بجنگد و اگر هم ابن سعد زير بار نرفت و حاضر نشد با حسين بن على بجنگد، تو خود فرمانده سپاه باش و گردن او را بزن و سرش را براى من بفرست.
آنگاه به ابن سعد نوشت: من تو را نفرستادم كه با حسين بن على مدارا كنى و نزد من از وى شفاعت كنى، و راه سلامت و زندگى او را هموار سازى. اكنون ببين اگر خود و يارانش تسليم شدند آنها را نزد من بفرست، و اگر امتناع كردند بر آنها حمله كن تا آنان را بكشى و بدن ها را مثله كنى، اما عهد كرده ام كه او را بكشم و لگد كوب اسب ها كنم. اكنون اگر به آنچه دستور دادم عمل كردي، تو را پاداش مى دهم و اگر به اين كارها تن ندادى از كار ما و سپاه ما بركنار باش و لشكريان را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه به ما وى دستور داده ايم.

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد (ص) و آل محمد.


کلمات کلیدی:
بخوان به نام شهيد
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦  

     

چرا خموش بمانم چرا سكوت كنم

براي تان نگرانم چرا سكوت كنم

گذشت و پاي رسيدن نداشتيم اي قوم

و هيچ ناي دويدن نداشتيم اي قوم

دوباره فاصله افتاده بين ما و خدا

زخاطر همه رفته است سوز واشك و دعا

زچشم ماست كه اينقدر آسمان خشك است

كه ابر فاجعه باريد و چشممان خشك است

چه شد كه ياد شهيدان ز ياد مارفته است

شكوه غيرت و آزادگي كجا رفته است

دمي كه راحت لذت به جانمان افتاد

دعا و ذكر ونياز از زبانمان افتاد

هميشه از نفس لاله باغ روشن بود

درون كوچه دو صد چلچراغ روشن بود

زمانه طي شد و اوضاع جور ديگر شد

رسيده ها همه رفتند و باغ بي بر شد

از عاشقي وحماسه فقط مزاري ماند

چفيه اي وپلاكي به يادگاري ماند

دلم براي غريبي باغ مي سوزد

به سوگ خامشي چلچراغ مي سوزد

شب وداع كه لبخند آخرش راديد

مصيبتي كه نمي كرد باورش را ديد

هنوز باور او نيست بر نمي گردد

به دوش مردم اگر چه دلاورش را ديد

لبي نداشت بوسد،دلش چقدر گرفت

پدر رسيد و فقط نعش بي سرش را ديد

حسين وار به دامان گرفت و نجوا كرد

دمي كه پيكر پر زخم اكبرش را ديد

شكسته در قفس انتظار وتنهايي

چگونه مي شود اينگونه مادرش را ديد

بخوان به سوگ عروسي كه صبح روزنخست

فقط لباس پر خون همسرش را ديد

بخوان به ياد شهيدي كه آسمان وزمين

شكوه نغمه الله اكبرش را ديد

خدا كند كه شهيدانه اهل عشق شويم

كه هركه عشق نورزيد كيفرش را ديد

كبوتران مهاجر ،صنوبران شهيد

شكوه خلقت آدم ،پيمبران اميد

شما زه غربت و وحشت امان مان داديد

حريم امن خدا را نشانمان داديد

اگرچه تربت تان در غبار خاموشي است

وهر كه مانده سرش بر مزار خاموشي است

اگر چه زين همه غربت دلي نمي گيرد

كسي به ياد شما محفلي نمي گيرد

شهيد زخم زبانند دوستان شما

دچار صد جريانند دوستان شما

هنوزخلوت تان بانگ ربنا دارد

هنوز تربتتان بوي كربلا دارد

و شهرما به دعاتان هنوز محتاج است

به شور وحال و صفاتان هنوز محتاج است

مگو دگر شهدا را به خواب بايد ديد

ومرد حادثه را كنج قاب بايد ديد

هنوز عرصه اين جاده مرد مي طلبد

وخاك دشت جنون اهل درد مي طلبد

براي مرد محال است مرگ در بستر

خوشا خروش و خطر،خشم وخون و خاكستر

به چشم شيعه مولا هراس بي معناست

شكست وخستگي والتماس بي معناست

به صبح روشن فردا طليعه از خون است

زمانه طي شد واوضاع جور ديگر شد

رسيده ها همه رفتند و باغ بي بر شد

دلم براي غريبي باغ مي سوزد

به سوگ خامشي چلچراغ مي سوزد

اگر كه عهد كنيم اين چنين نخواهد ماند

و پرچم شهدا بر زمين نخواهد ماند

سروده احمد رضا الياسي


کلمات کلیدی:
قلب زمين مال ماست
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۳  

آي دونه دونه دونه / نون و پنير و پونه / قصه بگم براتون؟ / قصه اي عاشقونه؟

يه وقت نگين دروغه / يه وقت نگين كه وهمه / اون كه قبول نداره / نمي تونه بفهمه

بريم به اون فصلي كه / اوج گرمي ساله / ماجراي قصه مون / داخل يك كاناله

 

كانالي كه تو اين دشت

مثل قلب زمينه

دور و بر اين كانال

پر از ميدون مينه

 

يك كانال كه تو اين دشت

مثل قلب زمينه

دور و بر اين كانال

ببين چه دلنشينه

 

اون يكي پا نداره

روي زمين افتاده

اون يكي رو ببينين

چقدر قشنگ جون داده

 

رنگ و روي اون يكي

از تشنگي پريده

همون كه روي پاهاش

سر دو تا شهيده

 

اونجا كه نوزده نفر / كنار هم خوابيدن / ببين چقدر قشنگن / تمامشون شهيدن

يكي ازش خون ميره / ببين چقدر آرومه / فكر مي كنم كه ديگه / كار اونم تمومه

مجتبي پا نداره / سر علي شكسته / مجيد دمر افتاده / كريم به خون نشسته

 

گلوله و گلوله

انفجار و انفجار

پاره هاي بچه ها

قاب شده روي ديوار

 

هر جا رو كه مي بيني

دلاوري افتاده

هرجا جگر گوشه

يه مادري افتاده

 

حالا تو بهت اين دشت

ميون فوج دشمن

از اون همه دلاور

فقط رضا بود و من

 

آي قصه قصه قصه

اتل متل توتوله

خمپاره و آر پي جي

نارنجك و گلوله

 

صورت مهدي رفته / مصطفي سر نداره / رضا نعره مي كشه / خيز برو ، خمپاره

اين جمله توي گوشم / مونده واسه هميشه / التماس رضا رو / فراموشم نميشه

الو الو كربلا / پس نخودا چي شدن؟ / ياور دو به گوشم / بچه ها قيچي شدن

 

كربلا ، كبوترا

از تو قفس پريدن

ما آذوقه نداريم

مهمونامون رسيدن

 

كربلا جون به گوشي؟

جواب بده برادر

بي سيم اينطور جواب داد:

‹‹ الو به گوشي ياور؟

 

چيزي نداريم كه تا

سر سفره بذاريم

ياور دو به گوشي؟

ديگه غذا نداريم››

 

رضا منو نيگا كرد

صورتشو تكون داد

بغضي كردشو بي سيم

از توي دستش افتاد

 

        

عجب كربلائيه / نشون به اون نشونه / عطش نعره مي كشه / پنج روزه تشنه مونه !

پنج روزه كه ميجنگيم/كشته مي شيم،مي ميريم/بي سيم ميگه:‹‹عقبگرد››/ولي عقب نمي ريم

رضا تشنه و زخمي / به زير نور آفتاب / من از پي گلوله / دنبال يك قطره آب

 

هيچي پيدا نكردم

خسته شدم نشستم

براي چند لحظه اي

هر دو چشامو بستم

 

ديدم كه توي باغي

شهيدامون نشستن

مي خندن و مي خونن

درهاي باغ رو بستن

 

چه باغ با صفايي

درختها از جنس نور

نهرهايي از عسل

كاخ هايي از بلور

 

عجب باغ بزرگي

چه باغ رنگارنگي

پر از صفا ، پر از عشق

عجب باغ قشنگي

 

بالهاي ملائک / روي دست بچه ها / جامهايي از شراب / توي دست بچه ها

من و رضا از بيرون / توي باغ رو مي ديديم / صداي بچه ها رو / اينجوري مي شنيديم :

‹‹ آهاي آهاي بچه ها / اينجا عجب حاليه / بچه ها هستن ولي / جاي شما خاليه ››

 

صدا پيچيد تو عالم

صدا رو مي شنيدم

يهو با يك صدايي

از توي خواب پريدم

 

رضا نعره مي كشيد

آهاي آهاي بسيجي

تانك ها دارن مي رسن

بدو بدو آر پي جي

 

تانك بعثي خودش رو

پشت كانال رسونده

نعره كشيدم رضا !

گلوله اي نمونده

 

رضا سرش رو با بغض

روي سجده ميذاره

خشابي تو دستاشه

دستو بالا مياره !

 

دستو مياره بالا / انگار داره جون ميده / مي زنه زير گريه / خشابو نشون ميده

ميگه ببين خدايا/ روحيه ها عاليه ! / ولي چكار بايد كرد ؟ / خشابمون خاليه

صداش يهو بند مياد / توي دست يك شهيد / عينهو يك معجزه / يه گولٌه آر پي جي ديد

 

رو بسوي اون شهيد

خنديد و سر تكون داد

يواشي گفت مرتضي

گلوله رو نشون داد

حرف اونو گرفتم

نگاهشو فهميدم

جون تازه گرفتم

سوي شهيد دويدم

 

و ناگهان صدايي

صداي سرد سوتي

و ناگهان خمپاره

و ناگهان سكوتي

 

رضا يهو نعره زد

بي شرفا اومدن

ماسكو بذار مرتضي

كه شيميايي زدن

 

سينه م پر از آتيش شد / چشمامو هم گذاشتم / اومد يه شيميايي / ماسك ، ولي نداشتم

لبخند زدم و گفتم / ماسك نداريم رضا / نعره كشيد حرف نزن / نفس نكش مرتضي

چفيه تو آب بزن / حمله شيمياييه / گفتم داري جوك ميگي / قمقمه ها خاليه

 

رضا پريد ماسكشو

گذاشت رو صورت من

نعره كشيدم رضا

ماسكتو خودت بزن

خنديد و گفت مرتضي

برادرم بي خيال !

من رو گذاشتش و رفت

رفتش بالاي كانال

 

نفهميدم چه چيزي

قلب اونو مي آزرد

نفهميدم واسه چي

پيرهنشو درآورد

 

رضا نعره مي كشيد

بي شرفا ، با شمام

كانال هنوز مال ماست

بياين ،بياين ، من اينجام

 

         

دوشكاچي از روي تانك / اونو هدف گرفتش / كار رضا تموم بود / نعره كشيد و گفتش

بياين بياين من اينجام / گردان هنوز روي پاست / بياين بياين ببينين / كانال هنوز مال ماست

گلوله هاي دوشكا / هزار هزار ده هزار / رضا دويد سوي تانك / و ناگهان انفجار ...

 

فضاي توي كانال

ز دود و گاز پر شد

هيچي ديگه نديدم

نفهميدم چطور شد

 

خلاصه توي كانال

اون روز عجب حالي بود

آهاي غنيمت خورا

جاتون عجب خالي بود

 

يه وقت نگين دروغه

يه وقت نگين كه وهمه

اونكه قبول نداره

نمي تونه بفهمه

 

قصه فرود نداره

فراز قصه اينه

گلوله آر پي جي

هنوز روي زمينه

 

هر كي مي خواد خدافظ / هر كي مي خواد بمونه / بايد تموم عالم / اين حرفها رو بدونه

بايد اينو بدونه / گردان هنوز روي پاست / هنوزم كه هنوزه / قلب زمين مال ماست

 

    آهاي آهاي با شمام/ گردان هنوز روي پاست / هنوزم كه هنوزه

 

               قلب زمين مال ماست

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: